X
تبلیغات
رایتل

شاید فردا نیاید..

چشمهاش رو بسته بود. شایدم خوابش برده بود. عادت داشت نگاهش کنه وقتی چشمهاش رو می بنده یا سرش پایینه. خجالت می کشید لابد. وقتی سرش رو بلند می کرد و یهو چشمها با هم تلاقی می کرد، سرخ می شد صورتش، داغ میشد تنش. ولی مگه میشد از این چشمهای مهربون، چشم برداشت؟ مهربون، اسمش بود، خصلتش بود. تنها صفتی که تو اولین نگاه، میشد روش گذاشت. خودش هم خوب میدونست اینو. میدونست همین چشمها، گرفتارش کرده. مینشست روبروش و فقط نگاهش می کرد. خنده ش می گرفت از خجالت کشیدنش. میدونست اونم دوست داره سرش رو بلند کنه و تو اون چشمها غرق بشه، اما ذوق می کرد وقتی مچ ش رو میگرفت. ذوق می کرد از کشف دزدکی نگاه کردنش. میدونست مهربون، اسم اونم هست. چشمهاش غرق کننده بود اگه روش میشد سرش رو بلند کنه. هیچی نمی گفت ولی. چشمهاش رو لحظه ای نمی بست و سرش رو پایین نمینداخت. که اگه ذوق نمی کرد و چشمهاش رو می بست گاهی و سرش رو مینداخت پایین، میتونست باور کنه که شاید خوابش برده الان. شاید فقط چشمهاش رو بسته الان. شاید بازم سرش رو بالا بیاره و ذوق کنه از دزدکی نگاه کردنش. شاید بازم بشینه روبروش و اسمش رو مهربون صدا کنه. که اگه همه ی اینا نبود، سرخ نمیشد صورتش از تلاقی چشمها و داغ نمی شد تنش. که شاید اصلا گرفتارش نمیشد. گرفتارش نمیموند. شاید فردا باز هم میومد.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد