X
تبلیغات
رایتل

شاید فردا نیاید..

چشمهاش رو بسته بود. شایدم خوابش برده بود. عادت داشت نگاهش کنه وقتی چشمهاش رو می بنده یا سرش پایینه. خجالت می کشید لابد. وقتی سرش رو بلند می کرد و یهو چشمها با هم تلاقی می کرد، سرخ می شد صورتش، داغ میشد تنش. ولی مگه میشد از این چشمهای مهربون، چشم برداشت؟ مهربون، اسمش بود، خصلتش بود. تنها صفتی که تو اولین نگاه، میشد روش گذاشت. خودش هم خوب میدونست اینو. میدونست همین چشمها، گرفتارش کرده. مینشست روبروش و فقط نگاهش می کرد. خنده ش می گرفت از خجالت کشیدنش. میدونست اونم دوست داره سرش رو بلند کنه و تو اون چشمها غرق بشه، اما ذوق می کرد وقتی مچ ش رو میگرفت. ذوق می کرد از کشف دزدکی نگاه کردنش. میدونست مهربون، اسم اونم هست. چشمهاش غرق کننده بود اگه روش میشد سرش رو بلند کنه. هیچی نمی گفت ولی. چشمهاش رو لحظه ای نمی بست و سرش رو پایین نمینداخت. که اگه ذوق نمی کرد و چشمهاش رو می بست گاهی و سرش رو مینداخت پایین، میتونست باور کنه که شاید خوابش برده الان. شاید فقط چشمهاش رو بسته الان. شاید بازم سرش رو بالا بیاره و ذوق کنه از دزدکی نگاه کردنش. شاید بازم بشینه روبروش و اسمش رو مهربون صدا کنه. که اگه همه ی اینا نبود، سرخ نمیشد صورتش از تلاقی چشمها و داغ نمی شد تنش. که شاید اصلا گرفتارش نمیشد. گرفتارش نمیموند. شاید فردا باز هم میومد.

برای خودم... تا یاد بگیرم.. تا یادم بمونه

یک نفر چقددددررر میتونه قوی و با انرژی باشه که تو ده-دوازده سال اخیر، هر بار که میبینمش یا بهش زنگ میزنم و حالش رو میپرسم، بگه: "عالی ام، حرف ندارم، بهتر از این نمیشم" 

یه بار بهش گفتم:"مگه میشه همیشه انقدر خوب و عالی بود و هیچ ناراحتی ای نداشت؟"

خندید و گفت:"نه، خیلی وقتا هم هست که منم حال خوبی ندارم، بی حوصله م، به بن بست خوردم، ولی همه ی اینا دلیل نمیشه که وقتی تو زنگ میزنی یا میبینیم همو، اینو بهت منتقل کنم. وقتی تو این شرایط، بهت میگم خوب و عالی ام، از حرفم گاهی خنده م میگیره و حتی حالم بهتر میشه."

و من هنوز و توی هر شرایطی که باشم، وقتی به این دوست فوق العاده زنگ میزنم، امکان نداره از ته دل نخندم و شاد نشم. گاهی اصلا دوز این آدم توی خون من میاد پایین و تا بهش زنگ نزنم حالم عوض نمیشه. شاید از نظر خیلی از دوستان و آدم هایی که منو میشناسن، یونو یه آدم خندون و شاد و پرانرژی یه که همه رو شاد می کنه، ولی حتی خود من هنوز بعد این همه سال دوستی، شاگرد این دوستمم تو انتقال حال خوش. 

اینجا مینویسم که یادم بمونه که هر روزم رو با حال خوش شروع کنم. تا یادم بمونه که حتی وقتی حس خوبی ندارم، حال کسی رو خراب نکنم. تا یادم بمونه که قدر این دوستای عالی رو بدونم و همیشه خدا رو شکر کنم به خاطر وجودشون. 

مینویسم تا اصل همیشه ی زندگیم یادم بمونه "حال خوش من وقتی یه که حال دنیای اطرافم خوش باشه و چه عالی که من دلیلش بوده باشم"

پیش بینی وضع هوای فرداهای یونو

نیازمندیم.

نیازمندیم به یه عالمه نسیم خنک و دلچسب، از غرب مسلّما. 

نیازمندیم به یه تابلوی "خوش آمدید و مطمئنیم که آنقدر خوش خواهد گذشت که عمرا نمی روید" توی مسیر جدید.

نیازمندیم به موندگاری حال خوش، توی برف، طوفان، آفتاب، بارون.

خداجون، واسه همه اینایی که مطمئنم زودِ زود بهم میدی، پیشاپیش دستت درد نکنه و دوستت دارم.

دروغ سال سیزدهم.

گره نزدمشون. نه سبزه هارو، نه ته گیس های بافته رو، نه نخ کوک های بیرون زده ی اون تابلوی گلدوزی شکسته رو. اصلا ارزش بعضی چیزا به همین گره های نزده ست. به همین حرف های نصفه و نیمه ی پر از کلمه. به همین نقطه های نرفته سر خط. ارزش تو به همین سرمشق ناتموم بی نقطه ست. 

عید شد. نو اما.... باید شد.

"آدم باید واسه کارش بمیره" اینو میگه و همچنان سرش تو گشت زنی توی اینترنته. وقتی جوابی نمیشنوه، برمیگرده نگاهم می کنه. گیج و مات م من. میگه "حس می کنم تاثیر خوبی روت گذاشتم، نه؟" میگم آره. میگه "همین الان که نشستم اینجا، واقعا لذت نمیبرم، الان میخوام دوباره برم سر درسم." و من همچنان دارم فکر می کنم "کی انقدر بزرگ شده که نفهمیدم من؟"

عاشق درس هایی ام که ازش میگیرم و انگار نه انگار تازه هیجده سالش شده. باید از نو بسازم همه چیو. کار. درس. انگیزه. ایده. خودمو. و اینکه باید میگفتم "اونی که واسه ش میمیرم تویی"