عناوین یادداشت‌ها 

  • دردو زمان (جمعه 8 دی 1396 00:44)
    ‏من... ‏میتوانستم به هیأت هزارها معشوق درآیم ‏روزی لیلا باشم و روز دگر شیرین ‏امروز منیژه نام گیرم و فردا رابعه ‏تو... ‏میتوانستی بارها عاشق بوده باشی ‏مجنون گشته باشی و بیستون بشکافی ‏بر اسب ها بتازی و شعر مرا از بَر کنی ‏اما.. ‏گناهکار، زمانه بود ‏که حکایت دلدادگی ما را ‏در یک افسانه نتوانست سرود..
  • رد پا (شنبه 17 تیر 1396 17:32)
    اینکه حرفهای آدم را جایی زده باشند، لابلای اهنگی، توی کتابی، دلنوشته ای، شعری، سخنی، جُکی حتی، اتفاق عجیب و قبلا نیفتاده ای نیست. اینکه یکهو بگویی: وااای، اصلا این خود منه، همه ی حس و حال منه؛ حس جالبی شاید باشد ولی نه برای من. حرفهای من را که جایی میزنند حس می کنم واداده ام، پیش رفیقی، توی شعری، مکالمه ای، جایی. یکی...
  • به وقت دلتنگی (سه‌شنبه 13 تیر 1396 19:47)
    ‏نام تو ابراهیم است ‏پیام آور روشنی ‏آرمیده در گلستان ‏حالا که در من ‏زنی سیاهپوش ‏پیچیده در آغوش شب ‏اینگونه سوزان، آه می کشد پی نوشت: کلی لغت هست ردیف شده کنار هم برای ادامه ی این نوشته، اما نتونستم بنویسمشون.گاهی باید کوتاه بود و خلاصه و خیلی ساده دلتنگ
  • زمانی برای ریست شدن (جمعه 1 اردیبهشت 1396 16:30)
    هر چندسال یک بار، یه آهنگی میشنوم که توی مغزم حک میشه و بیرون نمیاد. یه ارتباط خیلی عمیقی برقرار میشه بین من و اون آهنگ. آخرین بار آهنگ I Still.. مربوط به آلبوم سال 2005 از BackStreet Boys بوده و حالا... آهنگ اقیانوس از فرزاد فرزین. الان واقعا به کمک یک نفر نیاز دارم که بیاد و همه ی دیوایس های خونه ی مارو ورداره ببره،...
  • شاید فردا نیاید.. (سه‌شنبه 29 فروردین 1396 22:43)
    چشمهاش رو بسته بود. شایدم خوابش برده بود. عادت داشت نگاهش کنه وقتی چشمهاش رو می بنده یا سرش پایینه. خجالت می کشید لابد. وقتی سرش رو بلند می کرد و یهو چشمها با هم تلاقی می کرد، سرخ می شد صورتش، داغ میشد تنش. ولی مگه میشد از این چشمهای مهربون، چشم برداشت؟ مهربون، اسمش بود، خصلتش بود. تنها صفتی که تو اولین نگاه، میشد روش...
  • برای خودم... تا یاد بگیرم.. تا یادم بمونه (یکشنبه 27 فروردین 1396 23:26)
    یک نفر چقددددررر میتونه قوی و با انرژی باشه که تو ده-دوازده سال اخیر، هر بار که میبینمش یا بهش زنگ میزنم و حالش رو میپرسم، بگه: "عالی ام، حرف ندارم، بهتر از این نمیشم" یه بار بهش گفتم:"مگه میشه همیشه انقدر خوب و عالی بود و هیچ ناراحتی ای نداشت؟" خندید و گفت:"نه، خیلی وقتا هم هست که منم حال...
  • پیش بینی وضع هوای فرداهای یونو (جمعه 25 فروردین 1396 02:06)
    نیازمندیم. نیازمندیم به یه عالمه نسیم خنک و دلچسب، از غرب مسلّما. نیازمندیم به یه تابلوی "خوش آمدید و مطمئنیم که آنقدر خوش خواهد گذشت که عمرا نمی روید" توی مسیر جدید. نیازمندیم به موندگاری حال خوش، توی برف، طوفان، آفتاب، بارون. خداجون، واسه همه اینایی که مطمئنم زودِ زود بهم میدی، پیشاپیش دستت درد نکنه و...
  • دروغ سال سیزدهم. (دوشنبه 14 فروردین 1396 01:48)
    گره نزدمشون. نه سبزه هارو، نه ته گیس های بافته رو، نه نخ کوک های بیرون زده ی اون تابلوی گلدوزی شکسته رو. اصلا ارزش بعضی چیزا به همین گره های نزده ست. به همین حرف های نصفه و نیمه ی پر از کلمه. به همین نقطه های نرفته سر خط. ارزش تو به همین سرمشق ناتموم بی نقطه ست.
  • عید شد. نو اما.... باید شد. (شنبه 12 فروردین 1396 20:50)
    "آدم باید واسه کارش بمیره" اینو میگه و همچنان سرش تو گشت زنی توی اینترنته. وقتی جوابی نمیشنوه، برمیگرده نگاهم می کنه. گیج و مات م من. میگه "حس می کنم تاثیر خوبی روت گذاشتم، نه؟" میگم آره. میگه "همین الان که نشستم اینجا، واقعا لذت نمیبرم، الان میخوام دوباره برم سر درسم." و من همچنان دارم...
  • شرمساری یا ضایع شدن در حد ... (چهارشنبه 18 اسفند 1395 00:18)
    میری مطب دایی جان، توی یه ساک دستی هم لباس و عکس دندون و این چیزا گذاشتی، میرسی و دایی جان رو میبینی و بعد از سلام علیک و احوالپرسی، ازت میپرسه توی ساک ت چیه و تو با تعجب از این که چرا پرسیده، میگی هیچی، لباس و وسیله هام. میری دندون هات رو درست می کنه و خداحافظی می کنی و میری خونه، ساعت دوازده شب عکس هاش رو توی...
  • تناقض مسخره ی دوستانه (جمعه 13 اسفند 1395 21:39)
    یک سری آدما وجود دارن، دوستشون داری، ولی باهاشون جور نیستی، نمیتونی باهاشون وقت بگذرونی. بعد وقتی میان بهت میگن تو چرا نمیای بیرون با ما؟ واقعا نمیدونی چی باید بگی... بگی نمیتونم بیام بیرون، که حرف خنده داری یه. بگی نمیخوام، که فحشه. چطوری باید بگی تو خیلی هم خوبی، دوستت هم دارم، اما حرف مشترکی ندارم باهات. چطوری آخه؟
  • رویایم آرزوست (چهارشنبه 11 اسفند 1395 22:36)
    دردناک تر از نداشتن چیزی یا کسی، نبودنشه. نداشتن یعنی تو نتونستی نگهش داری یا به دستش بیاری. همیشه یه کورسوی امیدی اون ته ته نداشتن هست. یه رویای آخر شب که یه روزی اگه اینجوری باشی، اگه این کارو کنی، میتونی داشته باشی ش. نبودنش اما... انتهای فاجعه ست. فاجعه یعنی ترس نداشتنش، ترس از دست دادنش، دیگه وجود نداشته باشه....
  • چه خاموش، متولد میشی دوباره. (چهارشنبه 11 اسفند 1395 22:29)
    صفحه ی اول شناسنامه میگه که امروز اومدی. صفحه ی آخرش ولی...
  • سه (جمعه 29 بهمن 1395 22:40)
    ما نمی تونیم راه بیفتیم و خوبی هامون رو با کارهایی که نکردیم بسنجیم... با زمان هایی که خودمون رو انکار کردیم.... با چیزهایی که در مقابلشون مقاومت کردیم.... و کسانی که ازشون دوری کردیم..... به نظرم باید خوبی هامون رو با چیزهایی که پذیرفتیم بسنجیم چیزهایی که ایجاد می کنیم و انسان های جدیدی که می پذیریم.... #شکلات...
  • پله هایی رو رفتم بالا که نباید... (جمعه 29 بهمن 1395 21:10)
    گاهی توی زندگی، خواسته یا ناخواسته، پله هایی رو جا میذاری ولی همیشه یه جایی.. ناچار میشی برگردی و از اون پله ای که جاگذاشتی، بری بالا.. تو این مسیر برگشت.. ممکنه اونایی که باهات بودن، خسته بشن و دیگه نیان. ممکنه حتی تو جا بذاریشون. شایدم خودت زمانی بفهمی باید برگردی.. که دیگه توانی برای برگشت نمونده باشه. هرکدوم از...
  • سردم نیست، نمی شود، یا تو هستی یا من فصل ها را دوتا یکی رفته ام (جمعه 29 بهمن 1395 18:13)
    برف میبارد دستهایم را بالای سرم میگیرم حس شان نمی کنم دیگر انگار می کنم تو بوده ای کنارم که خیس نشده ام
  • دختر بودن یا دخترشدن... مسئله این است (چهارشنبه 27 بهمن 1395 22:09)
    یادمه دوستی داشتم که همیشه بهم میگفت: یکم دختر باش. و من همیشه در عجب بودم که دختر بودن یعنی چی؟ چطوری میشه دختر شد؟ ظاهرا هرکاری هم میکردم موفق نمی شدم. بعدها فهمیدم که وقتی عقیده م بر اینه که نباید در قبال هر کسی که از راه میرسه، عشوه و لوندی داشت، ناخودآگاه نمیتونم اونجوری که دیگران انتظار دارن، دختر باشم. و همیشه...
  • جریان الکتریسیته یا امواج عشق در تعامل با در تاکسی (یکشنبه 24 بهمن 1395 15:25)
    پر استرس ترین لحظه های زندگی من، وقت هایی یه که از تاکسی پیاده میشم و باید در رو پشت سرم ببندم. یعنی چنان با وحشت و ترس و لرز دستمو به سمت در تاکسی دراز می کنم که راننده هه یه نگاه تو آینه به خودش میندازه و یه نگاه "عاقل اندر سفیه" و "دیوونه هه رو نیگا" به من که: زامبی دیدی مگه؟ ببند در لامصب رو،...
  • همه قرار نیست شاخ غول بشکنن. (شنبه 23 بهمن 1395 23:38)
    چند درصد انتظارایی که ما از خودمون داریم واقعی ان واقعا؟ این سوالی بود که از مدت ها قبل، دنبال جوابش بودم. تا که دیروز، برادر گرامی اومد پیشم و وقتی دید که خیلی درگیر راه انداختن کار جدیدم، گفت: اگه همه ی ثروت و فرصت دنیا در اختیارت بود، چه کاری می کردی؟هرچی به ذهنت میرسه بگو. بهو یه لبخند ناخودآگاهی اومد روی لبم، یه...
  • چگونه زندگی مان را می شماریم. (دوشنبه 18 بهمن 1395 22:34)
    آدم از بیست سالگی به بعد، دیگه سال هارو نمیشمره، دهه میشمره. نهایت بتونه سه یا چهار دهه بشمره. بعدش دوباره میفته به صرافت شمردن سال. بعدش هم روز و دقیقه و ساعت. این وسط، عدد دهه های شمرده شده کمتر از انگشت های دسته. چشم به هم بزنی، کنتورش زده شده و رسیدی به یه مقیاس دیگه. مگه چندتا دهه زندگی می کنیم که یکیش رو تو...
  • پیش بینی وضع هوای فردای یونو (دوشنبه 18 بهمن 1395 14:52)
    این روزا عمیقا درک کردم که هیچ چیزی قابل پیش بینی نیست. هرچقدر هم که فکر کنی خودت رو، دوستت رو، آدمی رو میشناسی، بازم لحظه هایی میرسه که بهت زده میشی از رفتار خودت حتی، چه برسه به دیگران. چطور میشه از طبقه ی دهم ساختمونی، منظره ای رو توصیف کرد، وقتی هنوز در ساختمون به روت باز نشده. یا اصلا طبقه ی دهمی در کار نیست. به...
  • به نبودنت معتادترم (یکشنبه 17 بهمن 1395 21:20)
    دیدی یه سری آدم ها رو نگاهشون که می کنی، شعرت میاد؟ یعنی همینطوری که نگاهشون می کنی، یا تو ذهنت میاری شون، بعدش کلمه هات، اسپیس هات، اینترهات، پشت هم ردیف میشن و مینویسی شون. از همین آدمهایی که از اول باید اسمشونو الهام میذاشتن، سوای جنسیتشون. میخوام بگم همچین آدمی بودی واسه م. کلمه ها میومد باهات. شکل ها، طرح ها،...
  • Closure (شنبه 16 بهمن 1395 02:28)
    ++ از راه میرسه. این پا و اون پا می کنه. با خودش کلنجار میره. سنگهارو با نوک پا شوت می کنه به اینور و اونور. خسته میشه و بالاخره کلون در رو میزنه. -- پشت در نشسته. از وقتی اون رفته، گوشهاش تیز شده. کلمه هاش رو با خودش مرور می کنه. : "اگه در زد بگم کسی خونه نیست که بفهمه هستم و نمیخوام در رو باز کنم" یا...
  • خلوت های من با خودم هام (جمعه 15 بهمن 1395 10:18)
    مثل فیلمایی که به خاطر موسیقی متنشون معروف شدن، مثل بازی هایی که سوم شخص ن و از بیرون داری نگاهشون می کنی؛ تنهایی هامو دوست دارم به خاطر آهنگایی که توی پس زمینه ش میتونه آزادانه و بدون هدفون پخش بشه، به خاطر نشستن و از بیرون مرور کردن همه ی غم ها و شادی ها و دغدغه ها. به خاطر سر و کله زدن "من"هام با همدیگه....
  • من خنگ نیستم، فقط تو اونقدرا مهم نیستی که به روم بیارم (پنج‌شنبه 14 بهمن 1395 10:40)
    با آدما که فاصله داشته باشی، هر طور بخوان قضاوتت می کنن. نزدیک که میشن و میبینن چقددددرررر با چیزی که تو ذهنشون از تو ساختن، فاصله داری، دور میشن ازت. نه اینکه تو بد باشی یا عجیب باشی یا هرچی، نه!! صرفا واسه اینکه به خودشون ثابت کنن اشتباه نکردن.
  • "نیست، اونی که باید باشه نیست" (پنج‌شنبه 14 بهمن 1395 00:54)
    هزار دفعه ی دیگه هم که اینو به خودم بگم، زیر بار نمیره که نمیره. میگه یعنی چی که این همه وقت نبوده؟ یعنی چی که هی میگی "نیست"؟ احتمال نشدنش چند درصده که هی نمیشه؟ چرا اونی که باید باشه نیست؟ و اونی که هست نباید باشه؟ یا شایدم اونی که میخواد باشه اونی نیست که باید باشه؟ یا اصلا اونی که باید می بود دیگه نیست؟...
  • مکاشفه ی یکشنبه شب (دوشنبه 11 بهمن 1395 01:13)
    من درست از لحظه ای که فهمیدم برای خودم غیرقابل پیش بینی ام، از شناختن آدما دست کشیدم.
  • جالبه ببینی قطره ها چطوری سوراخ می کنن سنگ رو (یکشنبه 10 بهمن 1395 09:45)
    نمیدونم آدما چندجور میتونن باشن، تعدادش قطعا از اون مقداری که من میشناسم و دیدم بیشتره. حالا از بین آدمای جدیدی که باهاشون آشنا میشیم، یه سری هستن که رک و روراستن و تکلیفشون باهات مشخصه. توی صدم ثانیه تصمیم میگیرن که این دوستی یا رابطه یا آشنایی یا هرچی که اسمشو میذاری، محدودیت هاش چیه، خط قرمزهاش کجاست، اصلا ادامه...
  • زایش (پنج‌شنبه 7 بهمن 1395 11:22)
    مثل یادداشت های خط خطی و بی هدف پشت رسید کافه؛ "چیز دیگه ای میل ندارین خانوم؟ نه، متشکرم"؛ کلمه هایی که قرار نبوده نوشته بشن حتی؛ "مهمان ما باشین؟ خواهش میکنم، حساب ما چقدر شد؟"؛ دستشو میذاره روی خراش های روی دیوار؛ "بازهم تشریف بیارین. خیلی ممنونم، حتما"؛ چه زجری میتونسته همچین شکلی رو...
  • به احترام همین لحظه، زندگی کنیم (یکشنبه 3 بهمن 1395 21:23)
    از کودکی یادمان داده بودند پول هایمان را توی قلک های کوچک، از دید و دسترس همه حتی خودمان، قایمش کنیم. ما هم شده بودیم برده ی این قلک ها با آن ظاهر نچسبشان. حتی کم ارزش ترین سکه هایمان را سُر میدادیم توی دهان قلک زشت، به امید روزی که پول هایمان بیشتر و بیشتر می شوند و بتوان چیزهای خوب و بزرک باهاشان خرید و لذت برد. از...
( تعداد کل: 85 )
   1       2       3    >>